الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

87

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

جاسوس بود بر ايشان پس ساعتى متحيّر بماند آنگاه به خود آمد و گفت : از من بشنو و باور دار به خدا سوگند كه با تو دروغ نمىگويم او را من دعوت نكردم و از كار او هيچ آگاه نبودم تا ديدم در سراى من آمده است و مىخواهد فرود آورمش و من از بازگردانيدن او شرم داشتم و تكليف بر عهدهء من آمد او را به سراى خود درآوردم و مهمان كردم و كار او چنان شد كه خبر آن به تو رسيد پس اگر خواهى اكنون با تو پيمانى استوار بندم و به تو گروگانى دهم كه در دست تو باشد و تعهد كنم كه بروم و او را از خانهء خويش بيرون كنم و سوى تو بازآيم . گفت : نه سوگند به خداى كه از من جدا نشوى تا او را نزد من آورى . گفت : هرگز مهمان خود را نمىآورم كه تو او را بكشى . ( ارشاد ) . ( 1 ) عبيد الله گفت : به خدا سوگند بياور . گفت : به خدا سوگند كه نمىآورم ( ابن نما ) هانى گفت : و اللّه اگر زير پاهاى من باشد پاى بر ندارم و او را به تو تسليم نكنم ( كامل ) چون سخن ميان آنها دراز شد مسلم بن عمرو باهلى برخاست - و در كوفه نه شامى بود نه بصرى غير او - چون سماجت هانى بديد گفت : بگذار من با او سخن گويم و هانى را به جانبى كشيد و با او خالى كرد و گفت : اى هانى تو را به خدا كه خويش را به كشتن مده و خود را در بلا ميفكن اين مرد يعنى مسلم بن عقيل پسر عمّ اينهاست او را نمىكشند و آسيبى به دو نمىرسانند وى را به آنها سپار كه بر تو ننگى نيست اگر مهمان را به سلطان تسليم كنى . هانى گفت : چرا و اللّه براى من ننگ و عار است ميهمان خود را نمىدهم در حالتى كه خود تندرستم و بازوى قوى و ياوران بسيار دارم و اللّه اگر يك تن بودم و ياورى نداشتم باز او را تسليم نمىكردم مگر اينكه در پيش او جان بدهم . ابن زياد اين بشنيد گفت : او را نزديك آوريد نزديك آوردند گفت : قسم به خدا يا بايد او را بياورى يا گردنت را مىزنم . گفت : اگر چنين كنى در گرد سراى تو شمشيرهاى فراوان كشيده مىشود پنداشته بود كه عشيرت وى به حمايت برمىخيزند . ابن زياد گفت : آيا مرا به شمشير عشيرت خود مىترسانى ؟ ( ارشاد ) او را نزديك آوريد نزديك آوردند با چوب بر بينى و جبين و گونه‌هاى او بكوفت تا بينى او بشكست و خون بر جامه‌هاى او روان گشت و گوشت جبين و گونه‌هاى او بر ريشش بپراكند و عصا بشكست . ( 2 ) و طبرى گفت : چون ابن زياد اسماء خارجه و محمد اشعث را به طلب هانى بفرستاد آنها گفتند : تا امان ندهى او نيايد گفت : او را با امان چه‌كار كار زشتى نكرده است برويد و اگر بىامان نيامد او را امان دهيد آنها آمدند و او را بخواندند هانى گفت : اگر مرا بگيرد بكشد و آنها اصرار كردند تا بياوردندش روز جمعه بود و عبيد الله در جامع خطبه مىخواند پس در مسجد